یادش بخیر کلاس اولی بودیم…

مهر ۲م, ۱۳۸۷ توسط رضا

یادش بخیر کلاس اولی بودیم. بچه بودیم. شیطون بودیم. اگر زنده هست خدا حفظش کند و اگر هم در قید ِ حیات نیست خدایش بیامرزد. یک معلمی داشتیم اسمش بود: دعاگو
این خانم معلمون از اون بزن ها بود. روش های کتک هاش هم خیلی نوین و در عین ِ حال کمیاب بود برای ما. ما هم که عین ِ بُز ازش میترسیدیم. یعنی همونجوریش کلی استرس داشتیم بابت ِ کلاس اولی بودن و درس و ناظم و غیره، اینم شده بود قوز ِ بالای قوز(قوز رو درست نوشتم؟). یک بار من رو هم تنبیه کرده بود. خودکار گذاشت لای انگشتام و اینجوری(فرت+قرچش) دستم رو فشار داد. خدا ازش نگذره. بعدها این شده بود عقده برای ما که همین بلا رو سر ِ یکی بیاریم. بخاطر همین سر ِ خودکار رو هر کجا که میبینم، میذارم لای انگشتام و اینجوری: زارت میزنم روی زانوم تا بشکنه.
چه روزهایی داشتیم. اولش ترس بود ولی بعدا بدتر هم شد! دو تا ناظم داشتیم. هر دوتاشون قاطی داشتن. اولیش خیلی انرژی هدر میداد، یعنی هی داد میزد و هی فریاد و چوب هم همیشه دستش بود، خلاصه اینکه بنده خدا خیلی فعالیتش زیاد بود.
اون یکی ناظممون هم قاطی داشت ولی در خودش میریخت و یک خط کش درازی هم داشت که به هر جا میخورد پدر ِ صاحب بچه رو در می آورد. میشد گفت یک جورایی در ظاهر با هم متضاد و در باطن با هم مترادف بودند.
یک دفعه یادم نیست چه کار ِ بدی کرده بودم که این ناظم از دستم بدجوری شاکی بود. خوب یادمه:
اگر یادتون باشه مارو صف و به نوبت میفرستادن داخل کلاسها. حالا این دوتا ناظم جلوی درب ِ ورودی ِ ساختمان که به کل ِ کلاسها منتهی میشد وایساده بودن. منم خوب از گندی که قبلا زده بودم، اطلاع داشتم(الان یادم نیست) پس حواسم به این ناظما بود که جلوی درب منو خفت نکنن. خلاصه یک لحظه ایی دیدم یکی از ناظما داره به اون یکی چیزی میگه و لحظه ایی به من نگاه میکنه. انگاری که میگفت: وقتی رسید اینجا(دم درب ورودی) باباشو در میاریم!
منو میگی تا دیدم اوضاع خیطه از صف اومدم بیرون د ِ بودو. تا میتونستم دویدم. حالا ناظمها هم دنبال ِ من. او یکی که خیلی قاطی داشت خیلی سعی کرد منو بگیره. منم بدو بدو با سرعت تمام رفتم داخل کلاس. نامرد تا اونجا هم منو تعقیب کرد. منم که عین ِ بُز ازش میترسیدم، پریدم روی نیمکتها. از روی نیمکتها میدوییدم. حالا ناظم رو میگی، قاطی کرده: خفن. میخواد منو بگیره نمیتونه. داخل کلاس هم بچه ها نشستن دارن میخندن و منو تشویق میکنن. ناظم هم قاطیش بیشتر میشد. آخرش منو گرفت و کتک زد.

یادش بخیر، چه روزهایی بود. چه میدونستیم، رییس جمهور کیه، حقوق چیه، استخدام و قراردادی چیه، بساز بفروش چیه و …
یادش بخیر کلاس اولی بودیم و حیف که دیگر عمر ِ از دست رفته باز نمیگرده.

بفرست به:
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Technorati
  • Twitter

پستی مرتبط با این پست در بلاگ نیست

Related posts brought to you by Yet Another Related Posts Plugin.

فرستادن یه نظر

لطفا توجه داشته باشید: نظراتی که می فرستید نیازمند تایید مدیر هست. از شما ممنونم که نظرتون رو اعلان می کنید